باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم!
چندیست تمرین میکنم!من میتوانم!
می شود،آرام تلقین میکنم...
حالم...؟
نه،اصلا خوب نیست...
تا بعد،بهتر می شود،فکری برای این دل آرام و غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای و برنمیگردی
همین!خود را برای درک این صدبار تحسین میکنم
کم کم از یادم میری!
این روزگارو رسم اوست!
این جمله رو با تلخیش صدبار تضمین میکنم...
روز اول شوخی شوخی جدی شد
شوخی ترین جدیه عمرم دوست داشتن تو بود
و جدی ترین شوخیه عمرم از دست دادن تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/05/22ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط نیلوفر
|
نگاه مه آلود تو ای غریبه ای آشنا بوی رویای کال می دهد!
دلتنگ تر از همیشه بگذار فقط امشب خواب تو را ببینم....

امشب بدجوری دلم هواتو کرده...دوست داشتم بودی با هم حرف می زدیم.توی چشمات نگاه می کردم. اینقدر نگاه می کردم تا خوابم ببره. فقط می تونم بگم یادت بخیر!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/05/21ساعت 4:39 قبل از ظهر  توسط نیلوفر
|
دانه های کوچک باران به روی صورتم لغزید با سردی
و تر شد چهره ام
بیاد روزهای دور
که تر میشد به زیر بوسه ات جانم...
نمی بارد دگر باران؟
و یا گرم است دیگر قطره های آن؟
نمی دانم چرا تر شد تمام گونه ام اما...
هوا صاف است و ابری نیست
چرا شیرینی بوسه
به روی خشکی لبهای من شور است...
چرا باران فقط بر چشم من بارید؟!

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/05/20ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|
برگرد
بی تو من حسی ندارم
بی تو
هر جا باشم بی قرارم
عزیزم
بی تو تنهایی سخته
بی تو من آروم ندارم

برگرد
بی تو عمر من تمومه
عشقه تو
همیشه آرزومه
عزیزم
بی تو حرفام نا تمومه
نیستی عکست پیش رومه

چشمات
دیگه از یادم نمیره
کاشکی
دستام دستاتو بگیره
بی تو
قلبم از قصه میمیره
بی تو از زندگی سیره

برگرد
دوست دارم پیش تو باشم
برگرد
نمی تونم که جدا شم
نمیشه
از فکر تو من رها شم
تو قلبت غریبه باشم

برگرد
رفتن تو یه گناهه
قلبم
واسه ی تو چشم به راهه
جونم
اسیره اون یه نگاهه
عشقت واسم جون پناهه

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/05/20ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفر
|
لالالالا نخواب دنیا خسیسه
واسه کم ادمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست
یکی پلکش تو خوابم خیسه خیسه

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/19ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط نیلوفر
|
خدای من، بهترینم، پلکهای مرطوب مرا باور کن.
این باران نیست که می بارد، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزد...

+ نوشته شده در یکشنبه
1388/05/18ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|